تبليغاتX
..::..زندگی درک همین اکنون است..::..

..::..زندگی درک همین اکنون است..::..

گاهی توقف فرصت خوبی است برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راه پیش رو گاهی برای رسیدن باید ایستاد

 

می دانم نمی دانی چه بر سر آدم برفی ات آمده...

آدم برفی که زیر نور آفتاب یخ بست!

یخ بست و آرام آرام شکست...

قلب آدم برفی سرد و بی روح شده...

نه از اون شال سرخ و سفیدش مانده...

نه از اون دست قوی و چوبیش

همه را باد برد!

مثل من...

مثل دل خسته و بی روح خودم

دیگر از آن همه عشق...

دیگر از موج و سرور یادی نیست...

فکری نیست!

مثل تو...

مثل یه کوه...

سنگ شدم!
دیگرم یادی از اون آرزوها

یادی از عشق بزرگ گشتن قد...

یادی از عشقی به پروازی عجیب...

هیچکسی یادی نیست!
این شده روز و شبم...

با تو بودن یه بهانه اس ای رفیق

من خودم یک سنگم

سنگی از جنس بلور...

سنگی که خوب شکستن را دید

ولی خب ای گل من !
این همه دردو غمم تقصیر تو نیست...

من خودم گم شدم بین دو راه...

بین بودن بین رفتن

بین این دو شاخه راه

دست من بود از این سردی ها

دست من بود از این بی روحی...

مثل تو رخت سفر می بستم

ولی افسوس که دستم بستس

شانه هایم سرد است...

من و آدم برفی...

من و این دلتنگی...!

+نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت23:29توسط رویا و آناهیتا | |

 

بعید نیست نبینمت غریبه

این جاده ها رسم وفا و ابدیت نمی دانند...

ابدیت چرا !

می دانند که تا ابد رسیدن تعطیل...

یکی بود و یکی نبود

این را هم می دانند... خوب می دانند!

بعید نیست دیگر برنگردی غریبه...

توقعی از این جاده ها ندارم

پیج جاده صاف به دره می رسد!

در دره هم نمی بینمت ...

این خط ! این هم نشانه ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت23:24توسط رویا و آناهیتا |

یادش بخیر!

همون روزهارو می گویم که...

که تو قایق می ساختی و من تماشا می کردم

پلک برهم نمی زدم که نکند باز ...

یادش بخیر !

روی شن ها هزار بار نوشتیم : این نیز بگذرد

ما که می دانستیم این نیز می گذرد

پس چرا...

یادش بخیر !

 می نوشتی و می خواندم....تو بنویس من بخوان !

حالا ...

بی من کنار ساحل می روی

حالا ...

بی من با قایقت پارو می زنی

حالا...

به جزیره ی رویاهامان پروازی می کنی

بی آنکه پرهایت را برایم تکان دهی

سکو...

روی سرت خراب شود سرنوشت !

قایقت غرق شود سرنوشت...

دوربینت زیر آب خورد شود سرنوشت !

دروغ هایت زیر پایت سنگ شود سرنوشت !

لعنت به آرزوهایت سرنوشت...

 

+نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1390ساعت16:16توسط رویا و آناهیتا | |

 

می دانی!نمی دانم برای چه می نویسم

برای خواننده ای که نمی خواند...

برای بینایی که نمی بیند...

می دانی!خودم هم نمی دانم!

صدایی می آید گوش هایم تیز تر از دیروز می شود

راست می گفت!مثل روح سرگردان پرسه می زنم

بی دلیل

بی بهانه!

می دانی!روزها سخت شده

خورشید دیر به دیر به خانه ها سر می زند

دل ها دیگر هم را نمی خواهند

تنها سفر می کنیم...بی همسفر!

می دانی!این روزها دلم یک حرف می خواهد

یک کلام!

به یاد فرار از رفتن !کنار ساحل...

این روزها دنباله بهانه ای برای خسته شدن می گردم

برای گریستن و فرار...

فرار از چه...؟! خودم هم نمی دانم

هرچه می مانم دورتر می شود

هرچه می خواهم سخت تر می شود

از انتظار دل  خوشی ندارم

از باور ها...

اعتمادها...

صبرها...

باورت می شود؟دل خوشی ندارم!

بین ماندن و رفتن٬ مانده ام!

بروم؟!

بمانم؟!

منتظر...صبور...(!؟)

این روزها دلم برای تو هم تنگ شده

تو که خوب می خوابی و...

خوب به سفر می روی!

تو که نمی دانی!مثل همیشه!مثل همه ی جواب هایت:نمی دانم!

بیماری ندانستنت به هم سرایت کرده!!!

من هم مثل تو!نمی دانم...

تازه داشتم می فهمیدم که نمی دانم هایت برای چیست!

اما...

دوباره نمی دانم!

می دانی!کاش می آمدی به این سرزمین...

منظورم سرزمین خیالی من است!

نه سرزمینی که تو در آن مرا...خودت را...کودکیت را گم کردی!

کاخ پوشالی کودکی هایم هنوز الماس نشان است

اسکندر مقدونی هم نتوانست خرابش کند!

عجب کاخی ساختیم با شن!

بی خیال زیاد حرف زدن برایم خوب نیست...

من که حرف نمی زنم٬فقط می نویسم

پس برای انگشتانم بد است!

آخر به قول شاعر عزیز:برای شنیدن تو!که هیچ وقت برام حرفی نداری...

نوشتن و گفتن و ماندن بی فایده است!
بی جهت می آیم اینجا...

راستی ! می روم به کنار دریا!

قایق کوچکم دلش موج می خواهد...

می دهمش به دریا!

شاید وعده های لب دریا این گونه تحقق یابد...!

...

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت22:49توسط رویا و آناهیتا | |

 

تیک تیک تیک!

stop plz!

انگار دنبالشان کردم...

من بدو ... عقربه ها بدو!

من که نمی خوام وایستن!فقط می خوام آروم تر قدم بردارن!

تیک تیک تیک!

من از این فاصله ها می ترسم!

فاصله هایی که هر روز پررنگ تر و بی روح تر می شوند

زمانی که می رود بی آنکه کاری از دستم برآید

شرم باد این روزگاران شرم باد!

به ساعت اتاقم نگاهم افتاد

همین 5 دقیقه ی پیش بود که نگاهش کردم

5 ساعت دیگر هم گذشت

هنوز دلم تنگ است...تنگ برای آرامش کودکی هایم

هنوز حسرت گذشته ها همچون طنابی

همچون سنگی سخت راه گلویم را بسته

ماه هاست که سکوت می کنم و دم نمی زنم

مدت هاست صبر کرده ام برای انفجاری بزرگ

پایان طاقت من...

امروز... فردا... و شاید ثانیه ای دیگر باشد

که عقربه های ساعتم را با سکوتم خورد می کنم

که دست نوشته هارا می سوزانم با آتش صبرم...

تیک تیک تیک!

ساعتم دیگر کار نمی کند...

ساعتم هم تنهایم گذاشت!

+نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت22:59توسط رویا و آناهیتا | |